✿ منتظرت هستیم ✿

می آید...



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستان رمز همون رمز قبلی... بازم میگم هرکسی رمز میخواد پیام بذار...


[موضوع : رمان گندم]

نوشته شده در سه شنبه 2 / 12 / 1390ساعت 8:32 قبل از ظهر توسط مامان نخودچی| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستان گرامی... رمز همون رمز قبلی... فقط اگر کسی خواست پیام بذاره....


[موضوع : رمان گندم]

نوشته شده در يکشنبه 30 / 11 / 1390ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط مامان نخودچی| |

" اون شب تا ساعت ۱ بعد از نصفه شب بیدار موندم اما نه گندم تلفن زد ونه کامیار برگشت خونه . موبایل هر دو شونم خاموش بود . جراتم نکردم که برم پیش آقا بزرگه ! نمیدونستم چی باید بهش بگم !
فردا صبح آقا بزرگه ، مش صفر رو فرستاد دنبالم .. بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم خونه ش . خیلی عصبانی و ناراحت بود . همه ش سراغ کامیار و گندم رو می گرفت . یه ساعت براش حرف زدم تا آروم شد . فکر می کرد کامیار داره دنبال گندم می گرده !
از خونه آقا بزرگه اومدم بیرون و رفتم تو کوچه ، یه نیم ساعتی اونجا قدم زدم و یه سیگار کشیدم و چند بار شماره مبال هردشونو گرفتم اما بازم هیچ کدوم جواب ندادن ! از دست کامیار حسابی عصبانی بودم ! تو این موقعیتم دست از کاراش ور نمیداشت !


ادامه مطلب
[موضوع : رمان گندم]

نوشته شده در پنجشنبه 27 / 11 / 1390ساعت 7:43 قبل از ظهر توسط مامان نخودچی| |

فقط همینو یادم مونده !
کامیار _ بدبخت اگه عاشقی حداقل برو چهار خط شعر حفظ کن که اینطوری مثل خر تو گِل نمونی !
_ بی تربیت .
کامیار _ این شعر مال حمید مصدق !

که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
اه کبوترها را ....
و چه امید عظیمی به عبث انجامید .

_ آره آره ! خودشه !
" کامیار رفت تو فکر و یه خرده بعد گفت "


ادامه مطلب
[موضوع : رمان گندم]

نوشته شده در سه شنبه 25 / 11 / 1390ساعت 6:58 قبل از ظهر توسط مامان نخودچی| |

کامیار _ نه .
_ دلم میخواد بدونم الان ددلارام چیکار داره می کنه .
کامیار _ به تو چه مربوطه ؟!
_ آخه دلم براش سوخت ! کاشکی زودتر بهم گفته بود !
کامیار _ ببینم ! مگه دل تو هواپیماس که هر کی زودتر رزروش کنه میتونه بیاد توش بشینه ؟!
_ نه ! یعنی اینکه اگه زودتر گفته بود ، کار به اینجاها نمی کشید !
کامیار _ پاشو بریم که دیگه داری چرت و پرت میگی !
_ کامیار ! یعنی این جریان بالاخره چی میشه؟
کامیار _ ببین حالا خودتم کرم داری ! من هی میخوام بلند شم برم بخوابم ، تو نمیذاری !
_ کجا بری بخوابی ؟ باید دو تایی بریم خونه آقا بزرگه !
کامیار _ من سی سال نمیام اونجا ! اونم چه شبی ! شبی که تو چشمات واشده !
_ لوس نشو پاشو بریم !
کامیار _ برو گم شو ! من بیست و خرده ای سال با آبرو زندگی کردم ! امکان نداره یه شبه تموم این سابقه رو خراب کنم !
_ باز شروع کردی ؟!
کامیار _ برادر چه توقع بیجایی از من داری ؟ من اهلش نیستم ! یکی دیگه رو وردار برو !
_ پاشو بریم ! به جون تو صبح بیدار نمی شیم ها !
کامیار _ میام اما به شرطی که من پیش آقا بزرگه بخوابم و توام بری تو یه اتاق دیگه بخوابی !
_ من رفتم خداحافظ !
کامیار _ اه ....! خره باز جا زدی ؟! تو الان باید با خشونت مچ دستای منو بگیری و با خودت ببری ! صبر کن ببینم !


ادامه مطلب
[موضوع : رمان گندم]

نوشته شده در يکشنبه 23 / 11 / 1390ساعت 6:41 قبل از ظهر توسط مامان نخودچی| |

ماها میدونی اشکال چیه ؟ اینه که همه ش تو گذشته ایم !ای وقتی بابامون پاشو میذاشت تو خونه ، صدا از صدا در نمی اومد ! ای وقتی بابا مون کمربند رو میکشید سوراخ موش میشد یه میلیون تومن !ای اگه بابامون میگفت ماست سیاهه ، ما همه میگفتیم ماست سیاهه ! آی اگه بابامون نصفه شب می گفت الان وسط زهره ما همه می گفتیم بله شما درست میگین ! ای اگه بابامون ....
_ باشه بابا سرمو بردی !
کامیار _ به جون تو راست میگم ! همه ش تو گذشته و قدیم و روزگار سپری شده ایم ! بابا زمونه عوض شده ! یه وقتی یه نامه از اینجا تا کرج رو یه ماه طول می کشیده بره ! الان با اینترنت ، یه نامه رو تو چند ثانیه می فرستیم اون ور دنیا ! اگه قرار عقاید و ایده هامونو پیاده کنیم ! نمیشه خودمون با هلی کوپتر بریم این ور و اون ور اون وقت به مردم بگیم با شتر برین مسافرت ! نمیشه تا خودمون یه خرده فشار خون مون افتاد پایین با بهترین قرصها و دعواهای خارجی ببریمش بالا و به مردم بگیم هر وقت مریض شدن ، شیر خشت و ترنجبین بخورن ! بابا تا یه قرص آنتی بیوتیک کشف بشه یا درست بشه ، چندین سال پژوهش لازمه ! اونایی م که پژوهش می کنن خرج دارن ، شیکم دارن ، لباس میخوان ، حقوق میخوان ! اینا رو باید کی بده ؟! یارو بیست سال خرج و مخارج می کنه تا یه چیزی کشف و اختراع کنه . اون وقت ما میخوایم از اخترأعش برای عصایش خودمون استفاده کنیم و سنار سه شاهی بذاریم کفّ دستش ! هزینه این پژوهش آاآ با این صنار سه شاهی جور نمیشه که نمیشه !
_ چرا داد میزنی ؟! مگه من اینا رو گفتم ؟


ادامه مطلب
[موضوع : رمان گندم]

نوشته شده در شنبه 22 / 11 / 1390ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط مامان نخودچی| |

" چند دقیقه بعد کامیار در ماشین رو واا کرد و گفت "
_ خیلی خب ! باشه دیگه ! چه خبره بابا ؟! گفتم یه خرده دلداریش بده !
" دیگه گندم نسبتا آروم شده بود . تا کامیار سوار ماشین شد گفت "
_ آروم شدی دختر عمه جون ؟
گندم _ منکه دختر عمه شماها نیستم !
کامیار _ این حرفا چیه ؟ ناسلامتی ماها آدمیم ! اینکه نمیشه یه دفعه یه تیکه کاغذ بدن دست آدم و بعدش همه چی باطل بشه و یه عده ، یه مرتبه با هم غریبه و نا محرم بشن ! بابا این کاغذا رو ما خودمون درست کردیم ! این قوانین و قأعده ها رو خودمون ساختیم ! قرار نیس که همین کاغذا که درست شده دست خودمونه پدر خودمون رو در بیرن ! ماها به خدا همه مون یکی هستیم ! ریشه همه مون از یه جاس ! فقط تو بازی روزگار ، وقتی یارکشی میکردیم ، هر کدوم افتادیم تو یه دسته ! بازی که تموم بشه دوباره همه مون میشیم یکی ! بازیای خودمون که یادت هس ؟ وقتی یارکشی میک ردیم ، هر کدوم می رفتیم تو یه دسته ! با هم رقابت می کردیم ، همدیگرو می زدیم ، با همدیگه بد می شدیم اما بازی که تموم می شد ، دسته ها بهم میخورد و ...


ادامه مطلب
[موضوع : رمان گندم]

نوشته شده در پنجشنبه 20 / 11 / 1390ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط مامان نخودچی| |

" اینو گفت و با مادرم اومدن تو خونه . حوصله نداشتم در مورد این چیزا فکر کنم . دوباره برگشتم به خاطراتم و هر لحظه ای رو که با گندم بودم ، آوردم تو مغزم ! به هر کدوم که فکر می کردم یه چیز تازه دستگیرم می شد ! همیشه گندم یه جور خواسته بود که خودشو به من نزدیک کنه اما من متوجه نشده بودم ! عجب آدمی هستم من ! انگار حرفایی که بهم زد همه ش درست بوده !
دوباره خنده ام گرفت ! یه خنده ای که یه حالت ذوق توش بود . واقعا گندم حق داشت که بهم بگه شیر برنج شل . از حرصش این حرف رو بهم زد ! حتما بعد از این همه سال وقتی امروز صبح دیده که یواشکی رفتم جلو پنجره اتاقش و نگاهش می کنم با خودش گفته که اخلاقم عوض شده و به قول معروف مرد شدم و حتما میرم جلو و باهاش صحبت می کنم ! بعدشم وقتی امروز چند بار خواست سر حرف رو باهام وا کنه ، من احمق صحبت رو عوض کردم ! عجب خری م من !
تو این فکرا بودم که انگار یه دفعه چشمام گرم شد و خوابم برد ! یه وقت با یه صدا از خواب پریدم !"
کامیار _ اهالی باغ آسوده بخوابید ، باغ در امن و امان است ! آهای جونورا نجنبینا! نلولینا ! داروغه بیداره ! آهای ! دختر خانما ! آقا پسرا ! آهسته بیایید ! پدر و مادر هنوز هوشیارن !


ادامه مطلب
[موضوع : رمان گندم]

نوشته شده در چهارشنبه 19 / 11 / 1390ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط مامان نخودچی| |

" کامیار اینا رو آروم آروم می گفت و اونای دیگه هم هی سرشونو تکون تکون می دادن و می گفتن خب "
کامیار _ رفتیم جلوش نشستیم ! یه نگاهی به ما دو نفر کرد و گفت " این کره خرا کجان ؟!"
" یه لحظه سکوت کامل برقرار شد و یدفعه گندم اینا از اون طرف مهمونخونه زدن زیر خنده ! حالا نخند کی بخند ! خود من که این طرف داشتم از خنده می ترکیدم اما به زور جلو خودمو گرفته بودم ! کامیار هم جدی جدی داشت به عمو و بابام و عمه هام نگاه می کرد . اونام یه خرده خودشون جمع و جور کردن و بعد شروع کردن به زور خندیدن که عموم گفت "
_آقا بزرگ حتما شما دو تا رو می گفتن !
کامیار_ نه ! اتفاقا شما چهار تا رو می گفتن ! یعنی شما و عمو و عمه جون بزرگه و عمه جون کوچیکه ! ببخشین ها !
پدر کامیار _ اه ....! کره خر معلوم هس چی داری میگی ؟!
کامیار _ من چیکار کنم بابا جون ؟
_پدر کامیار _ آخه این چه حرفیه که تو میزنی ؟!
کامیار _ به من چه مربوطه ؟! حاج ممصادق اینو گفت !
پدر کامیار _ هر حرفی رو که نباید زد !
کامیار _ منم که نمی خواستم بگم ! شما به زور مجبورم کردین !
" یه دفعه همه شروع کردن به رفع و رجوع کردن و هر کی یه چیزی می گفت "


ادامه مطلب
[موضوع : رمان گندم]

نوشته شده در چهارشنبه 19 / 11 / 1390ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط مامان نخودچی| |

بالاخره نتونستم جلو خودمو بگیرم . برگشتم و شمشادا رو دور زدم و از روبروی خونشون رفتم جلو . سعی می کردم آروم آروم برم که صدای پام بلند نشه .
در خونه شون بسته بود و کسی هم جلو پنجره ها نبود . منم یواشی رفتم طرف اتاق گندم !
دو قدم بیشتر تا پنجره اتاقش فاصله نداشتم . هم دلم می خواست برم جلو و هم دلم نمی خواست برم ! با خودم گفتم نکنه لباس تنش نباشه ! اگه اینجوری یه دفعه برم و جیغ بکشه چی میشه ؟ اصلاً اگه جیغ هم نکشه ، خودم چی ؟! خودم از خودم خجالت نمیکشم ؟! از انسانیت و جوانمردی بدوره که یه همچین کاری بکنم ! از اون گذشته من اصلاً آدمی نبودم که اهل این کارا باشم ! حالا اگه کامیار رو بگی یه چیزی ولی من تا حالا از این کارا نکرده بودم ! راستش خیلی هم می ترسیدم ! برعکس کامیار که اصلاً ترس حالیش نبود . من خیلی از آبروریزی می ترسیدم .
تو همین فکرا بودم که دیدم جلوی پنجره اتاق گندم وایستادم و دارم بهش نگاه می کنم ! جلوی آینه وایستاده بود و پشتش به من بود . داشت موهاشو شونه میکرد و آواز می خوند . تازگی موهاشو کوتاه کرده بود . از این مدلای جدید که دخترا موهاشونو تا سر شونه هاشون میزنن . خوشبختانه لباس تنش بود ، یه شلوار جین پوشیده بود با یه تیشرت خوشرنگ .
برعکس عمه و شوهر عمه ام که قدّشون نسبتا کوتاه بود ، گندم قد بلندی داشت و خیلی هم خوش اندام بود . یعنی همیشه ورزش می کرد . بیشترم شنا. هفته ای سه روز می رفت استخر ، شناس خیلی عالی بود . گاه گداری هم که تابستون آب استخر وسط باغ رو عوض م یکردیم و تا چند روزی تمیز بود و ماها همگی می رفتیم توش شنا ، از همه مون بهتر شنا می کرد . تازه کلاس ژیمناستیک هم می رفت برای همین هم اندام خیلی قشنگی داشت . تا اون لحظه اصلاً به این چیزا فکر نکرده بودم . یعنی هر وقت گندم رو می دیدم ، فقط یه دختر عمه رو میدیدم که از بچگی با هم بزرگ شدیم ! یه دختر بیست و یه ساله به اسم گندم ! تا حالا به اسمش هم اینجوری دقت نکرده بودم . گندم ! چه اسم قشنگی !


ادامه مطلب
[موضوع : رمان گندم]

نوشته شده در دوشنبه 17 / 11 / 1390ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط مامان نخودچی| |

اواخر فروردین بود . یه روز جمعه ، تو اتاقم که پنجره اش رو به باغ وا می شد روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم . صدای جیک جیک گنجیشکا از خواب بیدارم کرده بود . هفت هشت تا گنجشک رو شاخه ها با هم دعواشون شده بود و جیک جیک شون هوا بود ! رو شاخه ها این ور و اون ور می پریدن و با هم دعوا می کردن . منم دراز کشیده بودم و بهشون نگاه می کردم .
خونه ما ، یه خونه قدیمی آجری دو طبقه بود گوشه یه باغ خیلی خیلی بزرگ ، یه باغ حدود بیست هزار متر !
یه گوشه اش خونه ما بود و سه گوشه دیگه اش ، خونه عموم و دو تا عمه هام . وسط این باغ بزرگم ، یه خونه قدیمی دیگه بود که از بقیه خونه ها بزرگتر بود که پدربزرگم توش زندگی می کرد . یه پدر بزرگ اخمو با یه قلب پاک و مهربون ! یه پدر بزرگ که همه تو خونه ازش حساب می بردن و تا اسم آقا بزرگ می اومد نفس همه تو سینه حبس می شد .!
.....


ادامه مطلب
[موضوع : رمان گندم]

نوشته شده در شنبه 15 / 11 / 1390ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط مامان نخودچی| |

صفحه قبل 1 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com